تاریخ توحید و ضرورت مهدویت

طرح مسئله مهدویت در قلمرو حیات ایمانی-فکری اسلام، بالطبع این پرسش را فرا می‌آورد که ضرورت طرح مهدویت‌ از چه طریقی قابل اثبات است؟در تاریخ تفکر شیعی، پاسخ‌هایی چند به این پرسش داده شده است.نگارنده‌ این مقاله با آگاهی نسبت به این پاسخ‌ها،تلاش می‌کند از منظری دیگر و براساس«سیر تکاملی تاریخ انبیا»بدین‌ پرسش پاسخ دهد.

1-درباره امام مهدی(ع)و مهدویت بسیار گفته‌اند.چه در باب‌ اعتقاد شیعه به مهدویت در تفکر شیعیان و چه در میان روایات اهل‌ سنت و باور آنان در مورد حضرت مهدی(عج)پژوهش‌های بسیار انجام گرفته است.نیز در سایر ادیان که به«منجی»معتقدند و منتظر ظهور او هستند،جست‌وجو شده است.از این‌رو کم نیستند مکتوباتی که با عناوین مختلف به مقایسه میان«منجی»در تفکر شیعه و ادیان دیگر همت گمارده‌اند.حتی برخی نویسندگان، حضرت مهدی(ع)را با«ابر انسان»نیچه مقایسه می‌کنند(و یا برعکس،ابر انسان را با مهدی تطبیق می‌دهند).ادعا این نیست که‌ چنین مقایسه‌ای ممکن نیست و نمی‌توان به پاره‌ای مولفه‌ها در صحت این امر دست یافت.هرچند مبانی فکری ارائه این دو الگو هیچ‌ ربطی به هم ندارد،اما با این حال شاید بتوان براساس برخی ویژگی‌ها و با استناد به آن‌ها محملی برای تطبیق فراهم آورد.فرضا ممکن‌ است گفته شود«ابر انسان»در عبور از«انسان»و نفی ارزش‌های‌ موجود رخ می‌نماید و او خود بنیانگذار ارزش‌هایی نوین خواهد شد که در جامعه،فراموش شده و از بین رفته است.از سوی دیگر در روایات،شواهدی چنین می‌یابیم:«انما سمی القائم مهدیا لانه‌ یهدی الی امر مضلول عنه؛مهدی به سوی ارزش‌های از دست رفته و به نسیان سپرده شده،هدایت می‌کند»و در نهایت نتیجه می‌گیریم‌ که انسان با ماهیت و هویتی که برای خویشتن رقم زده است،قادر به خلق ارزش‌های نوین نیست و بنابراین باید از این مغاک(یعنی‌ انسان)عبور کنیم و به منجی برسیم.

نیچه از بزرگ‌ترین فلاسفه است،و چه با او موافق باشیم یا نباشیم،تامل در اندیشه او برای هر اندیشه‌ورزی غنیمت است،بویژه‌ که او آخرین آموزگار فلسفه است.اما با فرض قبول این مطالب،آیا می‌توانیم با تکیه بر آن‌ها و ارائه مباحثی در این سطح به«ضرورت» مهدویت و وجود امام مهدی راهی بیابیم؟

بسیاری از این پژوهش‌ها،مبارک است و از دغدغه دینی محققان‌ و نویسندگان آن‌ها حکایت می‌کند.حتی کسانی که تردیدهایی را در مسئله مهدویت طرح کرده‌اند،بی‌شک بر وضوح آن افزوده‌اند و از این‌ رو به جای ناسزا گفتن و گمراه دانستن آنان،سزاوار است در کلامشان‌ بیشتر دقت شود و پرسش‌های قابل تأمل تنها به عیار نقد سنجیده‌ شوند.اساسا زدودن ابهام از مسئله مهمی مانند مهدویت،بدون‌ طرح پرسش‌های عمیق و بررسی‌های موشکافانه میسر نیست.

پرسش مهمی که هرگونه تحقیق در باب مهدویت،خود را با آن مواجه می‌بیند،«ضرورت»وجود امام و تفسیر قیام ایشان‌ است.چرا اسلام«باید»مهدویت را مطرح کند و براساس چه مبنا و کدام ویژگی،وجود او الزامی می‌نماید؟اساس مهدویت چیست‌ و چگونه قابل تبیین است؟این پرسش راه‌های مختلفی را فرا روی‌ ما می‌نهد و به همین جهت از ابعاد متفاوتی قابل بررسی است. دلبستگان به عرفان اسلامی از باب لزوم وجود«انسان کامل»در هر دوره تاریخی و خالی نبودن زمین از حجت در هر زمان،(که‌ در پاره‌ای روایات نیز به آن اشاره شده است،ضرورت وجود امام را ثابت می‌دانند و او را آینه تمام‌نمای حق و واسطه فیض او به‌ خلق می‌خوانند.از سوی دیگر،فلاسفه،براساس قبول علت غایی، اشرفیت وجود انسان بر سایر مخلوقات و نیز ترسیم نهایتی برای‌ کمال انسانی در دو بعد نظر و عمل و اذعان به این‌که غایت کمال‌ قوه عملی،«عدالت»است،به تحقق عدالت به عنوان غایت حیات‌ اجتماعی انسان معتقد می‌شوند و انتظار ظهور امام و برپایی عدالت‌ را تفسیر می‌کنند1.

علامه طباطبایی‌2و شهید مطهری‌3با استناد به این‌که‌ «عدالت خواهی»در انسان فطری است و اگر قرار باشد این امر فطری‌ روزی به نحو کامل تحقق خارجی نداشته باشد و عدالت جهان را فرا نگیرد،نقض غرض و خلاف حکمت حضرت حق است،ضرورت مهدویت را ثابت کرده‌اند.تمام این سخنان و نظایر آن‌ها مبانی خاصی‌ دارند؛بنابراین اگر کسی بخواهد در کلام ایشان خدشه کند،راهی جز تردید در مبانی فکری این اندیشمندان ندارد.بگذریم که در برخی از آن‌ها امکان اشکالات بنایی نیز وجود دارد.

این وجیزه می‌کوشد تا براساس سیر تکاملی تاریخ انبیا،ضرورت مهدویت را نشان دهد.مهم‌ترین منابع درباره مهدویت-و هر تحقیقی درباره آن-قرآن و احادیث است.به همین دلیل به پاره‌ای‌ از روایات به عنوان تمهید مقدمه برای ورود به بحث،به اجمال،اشاره‌ می‌کنیم.در این مقدمه به مهم‌ترین مطالبی است که در روایات به‌ آن‌ها اشاره رفته است اشاره می‌کنیم.دامنه بحث و حدود و ثغور آن‌ نیز از همین جامعین خواهد شد.

2-روایاتی که شیعه و اهل سنت از حضرت پیامبر(ص)درباره‌ حضرت مهدی(ع)ذکر کرده‌اند،چنان فراوان ات که حتی پاره‌ای از عالمان اهل سنت نیز به متواتر بودن روایات اذعان کرده‌اند4

در روایات اهل سنت به«کنیه»،«خلق و خو»،«عدالت» امام،«رفاه مردم در عصر ظهور»و این‌که«فرزند فاطمه»و«برگزیده‌ خداست»تصریح شده است.اما طبق کلام و مدعای ابن ابی الحدید معتزلی،اهل سنت بر این باورند که امام هنوز به دنیا نیامده است،ولی‌ در سایر موارد با شیعه اختلاف ندارد.در این زمینه و با همین مضمون‌ روایات بسیاری قابل ذکر است؛از جمله چندین روایت از پیامبر نقل‌ شده است که فرمودند:«اگر یک روز از عمر عالم،بیشتر نمانده باشد، خداوند آن روز را به اندازه‌ای طولانی خواهد کرد تا مردمی از اهل بیت‌ من و همنام من به حکومت برسد و زمین را پر از عدل و داد کند آن‌ چنان‌که پر از ظلم و جور شده است»5

از آن‌جا که بحث ما صرفا روایی نیست و طرح روایات از باب تمهید مقدمات است،به ذکر همین دو مورد بسنده می‌کنیم.
احادیثی که آوردیم بر قیام حضرت و اقامه عدالت به دست‌ ایشان تصریح دارند.اما به نظر می‌رسد پرسشی که در ابتدا آوردیم، همچنان مطرح است.پرسش فوق،اکنون وضوح بیشتری یافته و ما را به سوی پرسش دقیق‌تری هدایت کرده است:«چرا باید قیام امام به اقامه عدالت ختم شود؟»در واقع پرسش از ضرورت مهدویت در این‌جا به پرسش از غایت آن-اگر بپذیریم که این غایت«عدالت» است،چنان‌که در روایات بسیاری به آن تصریح شده است-منجر می‌شود.

دسته دوم از روایات به حیات حضرت اشاره دارند و این‌که زمین‌ در هیچ عصری از«حجت»خالی نمی‌ماند.در«غیبت نعمانی»از مفضل بن عمر،روایتی آمده که حاوی سخنی است از حضرت‌ صادق(ع):«اگر معنای یک روایت را بدانی،بهتر از ده روایت است که‌ ندانسته برای مردم نقل کنی.هر حقی،حقیقتی و هر راستی نوری‌ دارد.به خدا قسم،ما کسی از شیعیان خود را فقیه نمی‌دانیم جز این‌که با وی به«رمز و اشاره»سخن بگوییم و او مقصود ما را بفهمد. امیر المومنین علیه السلام در منبر کوفه می‌فرمود:شما آشوب‌های‌ تاریک و روزگار مبهم در پیش دارید که جز«نومه»کسی از آن ماجرا نجات نمی‌یابد.پرسیدند:یا امیر المومنین،«نومه»کیست؟فرمود: کسی است که مردم را می‌شناسد ولی مردم او را نمی‌شناسند.بدانید که زمین از«وجود حجت»خالی نمی‌ماند و به زودی خداوند بندگان‌ گناهکارش را به کیفر ستم و زیاده‌روی‌های خود می‌رساند».
دسته سوم روایات،ناظر به غیبت حضرت است و علت آن را بیان‌ می‌کند.سه دلیل برای غیبت در روایات قابل ملاحظه است:

1-ترس از جان
2-امتحان مرم
3-سری است از اسرار الهی؛حضرت صادق(ع)در روایتی که‌ عبد اللّه بن الفضل الهاشمی از ایشان نقل می‌کند(بعد از آن‌که‌ راز غیبت حضرت مهدی را به داستان خضر و موسی(ع)تشبیه‌ می‌کند که تا پایان سفر برای موسی(ع)رفتار خضر روشن نبود) می‌فرماید:«ای پسر فضل،امر غیبت قائم،فرمان الهی و سری از اسرار او و غیبی از غیوب اوست.اگر خداوند را حکیم بدانیم،بر این باور می‌وریم که تمام افعال او حکیمانه است،اگرچه راز آن بر ما مکشوف‌ نباشد»6
به ذکر همین مقدار از روایات اکتفا می‌کنیم.این روایات برای‌ تعیین مصداق امامت در عصر غیبت به کار می‌آیند.

3-مقدمه دوم که برای ورود در بحث به آن نیاز داریم، ایضاح مفهوم«تاریخ»است.«تاریخ»می‌تواند از ماده«أرخ» به معنای گاو وحشی(یا بچه گاو وحشی)باشد که به صورت‌ «أراخ»در کلام عرب آمده است.برا ین مبنای لغوی،تاریخ نیز می‌تواند چنین باشد؛زیرا حوادث مانند تولد نوزاد،نو به نو رخ‌ می‌دهند یا شاید از آن رو باشد که«آرام و قرار ندارد»و با حوادث‌ گره خورده است.اما برخی معتقدند که«تاریخ»از ماده«أرخ»یا «أراخ»نیست و بنابراین،این واژه اصلا عربی نیست،بلکه مصدر« مؤرخ»است که خود معرب«ماه-روز»است.نیز گفته شده‌ است که«تاریخ»از ماده«أرخ»(با فتحه حرف اول)به معنی‌ «وقت»است و به همین دلیل تاریخ را توقیت می‌دانند.«کشاف‌ اصطلاحات الفنون»در این مورد چنین آورده است:«تاریخ در لغت،تعریف زمان است و برخی گفته‌اند که صورت قلب یافته« تاخیر»است.نیز آن را به معنی«غایت»می‌دانند،چنانکه‌ گویند:فلانی تاریخ مردم خود است؛یعنی شرافت آن قوم به او منتهی می‌شود.»
تاریخ به معنای وقت،محتاج اندکی درنگ است.تاریخ اگر به‌ معنای توقیت باشد،در پیوند با«تذکر»معنا می‌یابد.با این نگاه، تاریخ«یادآوری»واقعه‌ای است که در گذشته رخ داده،اما این‌ یادآوری توام با«حضور»در آن واقعه است،یعنی با یادآوری یک‌ رخداد،خود را به نحوی در آن حاضر می‌یابیم.این برداشت از تاریخ‌ بیشتر یادآور دیدگاه نیچه درباره«سودمندی»تاریخ است،آن‌جا که‌ در«تأملات نابهنگام»توصیه می‌کند با«قهرمانان»،قهرمان زمان‌ خود شوید!قهرمانانی که صد نفر از آنان،که برخلاف عرف روزگار تربیت شده باشند؛مردانی که کامل هستند و نشان از قهرمانی دارند و«امروز»می‌توانند برای همیشه«هیاهوی تعلیم و تربیت کاذب‌ زمان را ساکت کنند».
به معنای نخست تاریخ بازگردیم.گفتیم تاریخ ذکر حوادث است‌ آن‌گونه که رخ داده‌اند.اما از این رخدادها چه مطلوبی طلب می‌کنیم؟ برای آن‌که هم این پرسش و منظور از آن روشن شود و هم به پاسخی‌ برای آن دست یابیم،ذکر اقسام تاریخ‌نگاری لازم می‌نماید.هگل از سه شیوه تاریخ‌نگاری،چنین نام می‌برد:تاریخ طبیعی یا دست اول، تاریخ تأملی یا اندیشیده،و تاریخ فلسفی جهان(یا فلسفه تاریخ).
مورخان دسته اول گروهی هستندک ه کارها،رویدادها و اوضاعی‌ را وصف می‌کنند که خود،آن‌ها را دیده‌اند،آزموده‌اند و در آن‌ها و روح‌ آن‌ها شریک بوده‌اند.بدین‌گونه رویدادی بیرونی را به حوزه تصور معنوی گذر داده‌اند.در آثار این مورخان،حوادث معنایی غیر از آنچه‌ خود آن‌ها به آن داده‌اند،ندارد.
در تاریخ اندیشیده،مورخ از اعمال گذشتگان بحث می‌کند،اما روح‌ عصر متأخر را مجسم کرده،گذشته را براساس آن تفسیر می‌کند.در نتیجه مورخ از واقعیتی که در آن زیست می‌کند،فرا می‌رود و به وصف‌ آنچه در عصر او رخ می‌دهد،نمی‌پردازد،بلکه موضوع کا او گذشته به‌ نحو کامل است.اما در تاریخ فلسفی،تاریخ‌نویس،نتایج تاریخ دست‌ اول و تاریخ تأملی را برای تفسیر«تاریخ»به عنوان توسعه و گسترش‌ حقیقتی واحد در زمان به کار می‌گیرد.تاریخ فلسفی جهان با تاریخ‌ تأملی پیوند مستقیم دارد؛زیرا مانند آن دیدگاهی عمومی دارد،ولی‌ چنان نیست که بر زمینه‌ای خاص از زندگی قومی،متمرکز شود. بحث در این‌جا متوجه روح جهانی است.
منظور ما از تاریخ در این‌جا که براساس آن می‌توانیم بحث خود را پی گیریم،همان تاریخ فلسفی جهان یا فلسفه تاریخ است.فلسفه‌ تاریخ،نگاه کلی به تاریخ داشته،با کلیات سروکار دارد نه با جزئیات.از این‌رو حوادث تاریخی برای این تاریخ صرفا در حکم موارد و مصالحی‌ هستند که با بررسی آن‌ها به ماهیت کلی وقایع رهنمون می‌شویم. اما نحوه سیر این تاریخ،بی‌شک دیالکتیکی است و ما نیز از همین‌ روش،بهره می‌بریم.
4-اکنون که مراد از تاریخ در این نوشتار روشن شد،به تطبیق‌ آن بر تاریخ اسلام می‌پردازیم.آنچه از واژه«اسلام»در آغاز به ذهن‌ خطور می‌کند،همان«دین اسلام»در مقابل دین مسیحیت و یهودیت است.اما منظور از اسلام در این‌جا،دین خداست؛به معنای‌ گسترده‌تر آن؛درست همان‌طور که در قرآن آمده است:«ان الدین‌ عند اللّه الاسلام».از این منظر،دین خداوند،دین واحد است و آن‌ فقط«اسلام»است.هرآنچه در تعالیم انبیا آمده است در جهت‌ ترویج اسلام و توتجه دادن به آن است.اسلام،دین تسلیم،عبودیت و توحید است.توحید،کلمه واحده حق است.در نتیجه تاریخ اسلام، تاریخ توحید است.آنچه انبیاء الهی گفته‌اند و طبق آن رفتار کرده‌اند، در جهت تحقق بخشیدن به توحید بوده است.تاریخ انبیا بسط توحید در تاریخ است و فرآیند تکامل تاریخ،همان تکامل توحید است.
اما مبدأ این تاریخ کجاست؟تاریخ اسلام به عنوان تاریخ توحید از کجا آغاز می‌شود و چرا؟قرآن در این مورد می‌فرماید:«کان الناس‌ امه واحده فبعث اللّه النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب‌ بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه»7
واژه«امت»به معنای قصد است.امت را بر جماعت،اطلاق‌ می‌کنیم،اما نه هر جماعتی،بلکه تنها بر گروهی که«مقصدی» واحد دارند.مقصد واحد این جماعت چه بود؟اساسا مراد از«امت‌ واحده»چیست؟حضرت باقر(ع)در تفسیر آیه فوق فرمودند:«کان‌ الناس«قبل نوح»امه واحده علی فطره اللّه لا مهتدین و لا ضالین‌ فبعث اللّه النبیین».بنابراین مقصد واحد این جماعت نه هدایت بود و نه ضلالت.در واقع این جماعت بر«هدایت اجمالی»بودند که در «درون»آن ضلالت نیز نهفته است‌8.
بسیاری از مفسران در تفسیر آیه،مقصد این امت واحده را ضلالت‌ دانسته‌اند و می‌گویند:مردم قبل از بعثت پیامبران بر گمراهی بودند، پس خداوند پیامبران را برانگیخت تا آن‌ها را هدایت نمایند.اما مطابق‌ فرمایش حضرت باقر(ع)قبل از بعثت رسل،مردم نه هدایت یافته‌ بودند و نه گمراه یا بر هدایت اجمالی بودند که خود مستلزم ضلالت‌ است.از این‌رو،حقیقت هدایت اجمالی،ضلالت است.هدایت‌ اجمالی چیزی جز هدایت بسیط و محض نیست و لذا ذات آن ضلالت‌ است.این ضلالت که در مقابل هدایت بسیط قرار می‌گیرد،درست‌ به همان مقدار بسیط و محض است.در نتیجه مبدا بعثت رسل نه‌ هدایت است و نه ضلالت و هم هنگام هم هدایت است و هم ضلالت.
با«عبور»از هدایت به ضلالت،تاریخ توحید آغاز می‌شود.لزوم‌ بعثت انبیا و آگاه کردن مردم در«درون»ضلالت اجمالی نهفته است‌ که با آغاز تاریخ انبیا ظهور می‌کند و آشکار می‌شود همان‌طور که‌ پیش از این از حضرت باقر(ع)نقل کردیم،امت واحده-در معنایی‌ که برای آن آوردیم-قبل از بعثت حضرت نوح وجود داشته و بنابراین‌ تاریخ انبیا با تاریخ توحید با نوح آغاز شده و با محمد(ص)به انجام‌ رسیده است.این پیامبران تایید شده به کتبی هستند که مشتمل‌ بر احکام و شرایعی برای رفع اختلاف و رسیدن به کلمه واحده حق‌ هستند:«شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا والذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقیمو الدین و لا تنفرقوا فیه»9ش‌ تاریخ انبیا سیر تکاملی توحید را ترسیم می‌کند:«تلک الرسل‌ فضلنا بعضهم علی بعض»10
در هر دوره تاریخ،خداوند بر سیمای یکی از برگزیدگان خود ظهور و تجلی می‌کند.تاریخ توحید،تاریخ حضور حق است در زمان.
چون‌که گل رفت و گلستان شد خراب
بوی گل را از که جوییم از گلاب
چون‌که شد خورشید و ما را کرد داغ
چاره نبود بر مقامش جز چراغ
چون خدا اندر نیاید در عیان
نایب حقند این پیغمبران
نی غلط گفتم که نایب یا منوب
گرد و پنداری قبیح آید نه خوب
شاهراه باغ جان‌ها شرع اوست
باغ و بستان‌های عالم فرع اوست
تو مترس از نسخ دین ای مصطفی
تا قیامت باقیش داریم ما
حقیقت در سیمای نوح(ع)و برای مردم بر وجهی«تنزیهی» ظهور یافت.تنزیه برهه‌ای است از سیر تکاملی توحید که در حضرت‌ نوح،ظهور و بروز بیشتری دارد و این ظهور برخاسته از ضلالت‌ اجمالی دوره آن حضرت است.
اما در«درون»تنزیه،«تشبیه»نهفته است که:«فان قلت‌ بالتنزیه کنت مقیدا».اوج بروز«تشبیه»و ظهور این برهه در مسیر تحقق توحید و تکامل آن،دوران حضرت‌ عیسی(ع)است.هم نحوه تولد و هم شیوه‌ حیات ایشان(در احیای اموات و شفای بیماران‌ بدون لمس آن‌ها و...)به گونه‌ای بود که امر بر پیروان و تابعان آن حضرت مشتبه شده،او را خدا نامیدند:«و اذ قال اللّه یا عیسی بن مریم انت‌ قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون اللّه‌ قال سبحانک ما یکون لی أن اقول ما لیس لی‌ بحق»11
اما مرحله سوم توحید با محمد(ص)آغاز شد.آن حضرت جامع تشبیه و تنزیه است و اوج‌ توحید آنچه تاریخ توحید در صدد تحقق آن بود با محمد(ص)به ظهور رسید:«جان احمد جان‌ جمله انبیاست».درست به همین جهت است‌ که کتاب محمد(ص)قرآن است.قرآن ماخوذ از«قرء»است به معنای«جمع»و مراد از جمع‌ در این مقام،جمع تشبیه و تنزیه است‌12.
از این‌رو در وصف خدا می‌گوییم:«لیس کمثله شی»که هم‌ تنزیه پروردگار است و هم تشبیه او.البته این مطلب از مجموع آیات‌ قرآن و نحوه دعوت آن حضرت کاملا مشهود است.وصی و ولی پیامبر اسلام(ص)درست براساس همین تعلیم بود که فرمود:«داخل فی‌ الاشیاء لا بالممازجه و خارج عن الاشیاء لا بالمزایله»13
با پیامبر(ص)توحید آخرین برهه تکامل خود را رقم زد و ختم‌ نبوت از سوی قرآن اعلام شد.اما این غایت کمال توحید نبود؛زیرا توحید در«زمین»تحقق نیافته بود و سراسر آن را فرا نگرفته بود.به‌ عبارت دیگر توحید تجلی«خارجی»نداشت و تنها در فرد پیامبر و تعداد اندکی از یاران ایشان بروز و ظهور یافت.انبیا مبشران آزادی‌اند:
چون به آزادی نبوت هادی است
مومنان راز انبیا آزادی است
اما این آزادی-درحالی‌که ختم نبوت اعلام می‌شد-تحقق‌ کامل خارجی نداشت؛بنابراین اولین برهه ظهور توحید در ساحت‌ عالم خارج،جامعه نوپا،بسیط و ساده اسلامی بود که توسط پیامبر(ص)تأسیس شد.این جامعه به جهت بساطت و نوپایی، گروه‌های مختلفی را در خود جای دارد.با فتح مکه،نفاق منافقان‌ و بت‌پرستی مشرکان در کنار ایمان نورس مومنان جمع آمد. دویم برهه که از دورن همین جامعه نوپا سر بر آورد،با سستی‌های‌ خلیفه سوم و نهایتا روی کار آمدن امویان و عباسیان،نقاب از چهره‌ برگرفت.امامان شیعه درست در همین جامعه می‌زیستند.اما هرچه‌ بر ظلمت و غلبه طاغوت افزوده شد،توحید در جامعه کم فروغ‌تر شد و به همین دلیل برهه سوم پدیدار گشت.«غیبت»و عصر حیرت‌ مسلمانان از همین جا آغاز شد.این دوره دشواری است که در آن‌ دینداری دینداران،به محک آزمایش‌های مختلف سنجیده می‌شود.
عصر غیبت،«جامعی»است بین جامعه توحیدی بسیط و ظلمت‌ برآمده از طاغوت دوره‌ای که با امویان آغاز شد.اما در پایان تاریخ‌ تکاملی توحید،جامعه آرمانی برآمده از جامعه طاغوت‌زده و استقرار توحید بر سراسر زمین،نهایت توحید و تحقق آن را ترسیم می‌کند. این‌جا نقطه‌ای است که هدایت به‌طور تفصیلی(و نه اجمالی)رخ‌ می‌نماید و آگاهی بشر به غایت می‌رسد.
با آغاز ظهور حضرت مهدی،دوره‌ای تازه آغاز می‌شود و این همان‌ دوره‌ای است که در آن توحید در غایت مطلوب خود ظاهر می‌شود و سراسر زمین پر از عدل و داد می‌شود.در این عصر،توحید جلوه‌ای‌ تام خواهد داشت.آنچه آورده شد،به واقع قصد ارائه مقدمه‌ای داشت‌ برای طرحی کلی که محتاج بررسی‌های بسیار است.«اللهم اکشف‌ هذه الغمه عن هذه الامه بحضوره و عجل لنا ظهوره»

سید محمد تقی چاووشی

  • 1. .ابن سینا،المبداد و المعاد،ص 99.
  • 2. .المیزان،ج 2،ص 153.
  • 3. مجموعه آثار،ج 18.
  • 4. .برای نمونه ر.ک:صواعق ابن حجر(الفتوحات الاسلامیه)ج 2؛بحار الانوار،ج‌ 51،ص 142).
  • 5. ر.ک:صحیح ترمذی،ج 2،ص 46،صحیح ابو داود،ج 2،ص 207 و مسند ابن‌ حنبل،ج 1،ص 378.
  • 6. .شیخ صدوق،کمال الدین و تمام النعمه،ص 266.
  • 7. .بقره/213.
  • 8. .المیزان،ج 2،ص 143.
  • 9. شوری/12.
  • 10. .بقره/253.
  • 11. مائده/116.
  • 12. .ر.ک:ابن عربی،فصوص الحکم،فص نوحی.
  • 13. نهج البلاغه،خطبه اول.
منابع: 

نشریه فلسفه، کلام و عرفان » خردنامه همشهری » شهریور 1385 - شماره 6